دورم از ...
یک شاخه گل از بهار قالی بفرست
یک بوسه ی شیرین خیالی بفرست
از بی خبری خسته شدم ، درکم کن
یک نامه ... نه ، یک پاکت خالی بفرست
غزلی قدیمی اما
برای حسن فرجی که سرشار از محبت است
و دیریست تحمل ناپذیری را تحمل می کند - من را -
**
بيا كه عشق زميني نويد مي خواهد
كه پيله كرده دلم٬ آنچه ديد مي خواهد
من از طراوت چشمت به اوج خواهم شد *
كوير عشق- نه من- بايزيد مي خواهد
نه٬ رد پاي من از كوچه ي شما رد نيست
مسير داد اناالحق ،شهيد مي خواهد
خراب چشم تو من٬ چشم حور فردا كور
كه روز واقعه قرني اميد مي خواهد
نگو كه آخر خط است دست بردارم
دلم كسي كه به اينجا رسيد مي خواهد
دلم كه منتظر فرصتي طلايي بود
همينكه كار به اينجا كشيد مي خواهد...
به وزن پلك و نگاهت لب و غزل بر لب
و لب به لب كه رسد- بگذريد-مي خواهد
....
... و دوست بند زبان را به نام شعري بست
كه قفل قافيه آنجا كليد مي خواهد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* به صحرا شدم عشق باریده بود
***
لبریز توام ، خیال خالی شده ام
در وهم ، دچار خشکسالی شده ام
از بس که به جام چشمتان زل زده ام
یک آدم مست لاابالی شده ام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... و دستی باورم را زیر و رو کرد
مرا با وهم برزخ روبرو کرد
نقاب از صورتم یکباره برداشت
مرا پیش خودم بی آبرو کرد
ق ر ا ر
این عقربه از سر قرار آمده است
بی خواب ٬ چنین لحظه شمار آمده است
لعنت به رباعی که مرا غافل کرد
یک ساعت و نیم است که یار آمده است


