ماه
اين هم يه شعر قديمي كه خودم هم نمي دونم چي گفتم
ماهبا مويي و مياني
با من كه در كناره نشسته اي
با من كه ريختگي ابر از سر و رويم مي ريزد
در شبي كه ماه را ريخته در گودي خيابان
با اشاره ي نزديك به آب مي خورم
ماه با هزار حلقه از خيال خيابان ناپديد مي شود
باد حلقه ها را به گردنت مي آويزد
حبابها حلقه مي بندند
رو را كه برمي گردانم
در راه راه پيراهنت باد هم بند آمده است
چيزي در چشمهاي من حلقه مي زند
حالا نه تو مو مي بيني و نه من
رو را كه بر مي گردانم از ماه
ماهي در اعماق هفت توي آسمان
افتاده در گودي چشمهاي تو
من سكه ي يك ماه شده ام
اينجاست كه تو مو مي بيني و من
...دستهايت را در گردن من حلقه نكن
ماه در گودي خيابان به لجن نشسته است
تا صبح
بادهاي بند آمده در راه راه پيراهنت مو ميائيش مي كنند
راه كه بيفتيم
چند قدم آنطرفتر
حوصله ي سياه خيابان هم
سر
مي رود
+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت23:46توسط باوه یال |


